خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

میلاد امام حسن مجتبی (علیه السلام)

احادیث

«هرکس ایمان داشته باشد، هرچه خدا برایش مقدر کرده، خوب است و چیزی را آرزو نمی کند مگر اینکه خدا برایش مقدر کرده باشد»

«برای دنیای خود چنان کار کن که گویی همیشه زنده خواهی ماند و برای آخرتت چنان عمل کن که گویی فردا خواهی مرد».

«دانش خود را به دیگران بیاموز و از دانسته های دیگران بهره بگیر که با این کار، دانش خود را تقویت کرده ای و از آگاهی دیگران بهره مند شده ای».

«سعادت هر دو جهان، در گرو به کارگیری عقل و اندیشه است».

«پستی و فرومایگی، به جا نیاوردن شکر نعمت است».

سبط اکبر

سبط اکبر رسول خدا(ص)، مظهر فضایل و کمالات بود و بر همه مردم برتری آشکار داشت. عصمت، علم، ویژگی های والا و اخلاق نیکو، وی را مانند جد و پدر گرامی اش، بی همتا کرده بود. فضایل و برتری های دیگر امام حسن(ع) مانند زهد، پرهیزکاری، عبادت، وقار، فروتنی، شیرینی کلام، صبر، مقاومت، پارسایی، عفو و بخشش، ادب، اخلاق و زیبایی صورت و سیرت او از محسنیت پروردگار سرچشمه گرفته بود. ازاین رو، خداوند، او را حسن نامید.

امام حسن مجتبی، امام دوم و نخستین فرزند حضرت علی(ع) و فاطمه(س) است. آن حضرت به گفته بیشتر مورخان، در نیمه ماه مبارک رمضان سال سوم هجری در مدینه به دنیا آمد. رسول خدا(ص) نامش را حسن گذاشت؛ نامی که تا آن زمان سابقه نداشت و کسی آن را نمی شناخت.

چون امام حسن مجتبی(ع)، نخستین نوه پیامبر بود، تولدش شور و شوق بسیاری در خاندان پیامبر برپا کرد در روز هفتم تولدش، پیامبر برای او عقیقه کرد و ران گوسفند و دیناری برای سلمی، دختر عمیس خثعمی، همسر حمزه سیدالشهدا، قابله نوزاد فرستاد و بقیه قربانی را در میان مردم تقسیم کردند.

پیامبر اکرم(ص) هنگام عقیقه کردن فرمود: «با نام خدا این عقیقه را برای حسن تهیه می کنم.» پس دست به دعا برداشت و فرمود: «خدایا! استخوانش را به جای استخوان او، گوشتش را به جای گوشت او، خونش را به جای خون او و مویش را به جای موی او عقیقه می کنم. خداوندا! این عقیقه را پناه محمد و آل محمد قرار ده!».

پس از تولد امام حسن(ع)، پیامبر اکرم(ص) برای نخستین بار عقیقه کرد و تا پیش از آن، این نوع قربانی کردن برای فرزندان مسلمانان مرسوم نبود. سپس پیامبر از دخترش فاطمه(س) خواست موی نوزاد را بتراشد، معادل آن نقره تهیه کند و به بینوایان اهل صفّه بدهد. پس از آن، این گونه عقیقه کردن، از سنت های مسلمانان شد.

اسوه

امام حسن مجتبی(ع)، از جمله انسان های نمونه تاریخ است. او فضایل انسانی و ویژگی های والایی داشت. فروتنی، خضوع و خشوع، شجاعت و کرامت، ترس از خدا و خشم در برابر ناجوانمردی ها، از ویژگی های برجسته آن حضرت بود که او را از دیگران متمایز می کرد. امام حسن(ع)، شرافت را از پدران و مادرانش به ارث برد. ارزش والای اجتماعی اش چنان بود که محمد بن اسحاق، سیره نویس قرن دوم هجری، در این باره نوشته است: «پس از پیامبر، هیچ کس به اوج شرفی که حسن بن علی به آن دست یافت، نرسیده است. برای او در کنار خانه اش فرشی می گستردند، وقتی بر آن فرش می نشست، هیچ کس به پاس حرمت او از آنجا عبور نمی کرد. وقتی حسن بن علی آگاه می شد که راه بند آمده است، برمی خاست و به خانه اش می رفت تا راه باز شود».

سخن بزرگان

ابن صباغ مالکی:

نقل است حسن بن علی(ع) در مسجد رسول خدا(ص) می نشست. تشنگان آموزه های اسلامی گردش می نشستند و آن حضرت به گونه ای سخن می گفت که تشنگان علم و معرفت را سیراب و دلایل دشمنان را باطل می کرد.

امام صادق(ع):

اعمال و رفتار حسن بن علی بن ابی طالب، خدای سبحان را به یاد می آورد. زبانی صادق و سخنانی فصیح داشت. هرگاه قرآن تلاوت می کرد و به آیاتی مانند «یا ایها الذین آمنوا…» می رسید، می گفت: «لَبَّیک الّلهُمَّ لَبَّیک».

شیخ مفید:

حسن بن علی، وصی پدرش امیرالمؤمنین بود که او را ناظر بر موقوفات و صدقات خویش قرار داد و عهدنامه مشهوری برای او نوشت. همچنین، حضرت علی(ع) در وصیت خود، مبانی روشن دین و جنبه های حکمت و ادب را برای فرزند خویش بیان فرمود.

حافظ بن عساکر شافعی:

آن بزرگوار امام حسن(ع)، نواده رسول اکرم و گل بوستان وی و یکی از سروران جوانان اهل بهشت است.

سبط بن جوزی:

امام حسن مجتبی(ع)، از برجسته ترین انسان های اهل کرم و بخشش بود، اندیشه ای درخشان داشت و رسول اکرم(ع) بسیار به او عشق می ورزید.

انس بن مالک:

کسی شبیه تر از حسن بن علی(ع) به پیامبر نبود.

امام حسن(ع) در حضور پدرش و با دستور ایشان به قضاوت می پرداخت، امام علی(س) فرمود:

«پسرم حسن، همان چیزی را می داند که خدا به سلیمان بن داوود آموخته بود».

شعر

آیینه حُسن (سید محمد خسرونژاد)

امشب به جهان جلوه سرمد آمد

آیینه حُسن روی احمد آمد

یعنی حَسَن آن که صلح او می باشد

احیاگر آیین محمد، آمد

 

نور حَسن (ریاضی یزدی)

ای علوی ذات و خدایی صفات

صدرنشین همه کاینات

سید و سالار شباب بهشت

دست قضا و قلم سرنوشت

زاده طوبی و بهشت برین

نور خدا در ظُلُمات زمین

آیه تطهیر به شأن شماست

حکم شما امر اولی الامر ماست

سینه سینای شما طورِ وحی

نور شما شاخه ای از نور وحی

در رمضان، ماه نشاط و سرور

ماه دعا، ماه خدا، ماه نور

نور فشان شد دو سر آسمان

در دو افق تافت دو خورشید جان

وحی خدا از افق ایزدی

نور حَسَن از افق احمدی

مُشک و گُلابی به هم آمیختند

در قدح اهل ولا ریختند

داستان

عزت

روزی امام حسن(ع) از کوچه ای می گذشت، مردی تحت تأثیر شخصیت روحانی امام قرار گرفت و بی اختیار، در تمجید امام گفت: یابن رسول الله! عظمت خاصی در تو می بینم. امام فرمود: «عظمت، ویژه پروردگار متعال است. به جای آن کلمه عزت را به کار ببر که خداوند در قرآن کریم می فرماید: «عزت و بزرگی برای خدا و رسول و مؤمنان است.» (منافقون: ۸) چون آفریدگار، عزت را به ما عطا کرده است، می توانیم این صفت را در تمجید دوستان به کار ببریم».

تسلیت

روزی مردی نیازمند خدمت امام حسن(ع) رسید و از او کمک خواست. آن روزها دست امام خالی بود، ولی از اینکه آن فقیر با دست خالی از در خانه اش برود، احساس شرم و ناراحتی می کرد. ازاین رو، به او گفت: آیا می خواهی تو را به کاری راهنمایی کنم که به مقصودت برسی؟ مرد پرسید: چه کنم؟ امام فرمود: «امروز دختر والی از دنیا رفته و وی عزادار است و هنوز کسی به طور رسمی برای تسلیت به حضور او نرفته است. نزد او برو و بگو خدا را شکر که اگر دخترت پیش از تو از دنیا رفت و در زیر خاک پنهان شد، زیر سایه پدر بود و اگر والی پیش از او از دنیا می رفت، دخترت پس از مرگ تو در به در می شد و ممکن بود بر سر قبر تو از او هتک حرمت بشود.» این جمله های آرام بخش و عاطفی، در روح والی اثری عمیق بر جای گذاشت و حزن و اندوهش را کم کرد و دستور داد جایزه ای به مرد بدهند. سپس از او پرسید: بگو ببینم این حرف ها را خودت زدی؟ مرد گفت: نه حسن بن علی مرا راهنمایی کرد. والی گفت: راست می گویی، او گنجینه بلاغت و کانون سخنان دل نشین و شیواست.

دشمن

مردی خدمت امام حسن(ع) آمد و گفت: ای پسر امیرالمؤمنین! تو را به حق خداوندی که نعمت بسیار به شما کرامت فرموده است، سوگند می دهم به فریاد من برسی و مرا از دست دشمن نجات دهی! این دشمن ستمکار، حرمت پیران را نگه نمی دارد و به خردسالان رحم نمی کند. امام حسن با تعجب فرمود: «بگو دشمن تو کیست تا از او داد تو را بستانم!» مرد گفت: دشمن من فقر و پریشانی است. امام حسن(ع) لحظه ای سر به زیر افکند، سپس سر برداشت و خادم خود را صدا زد و به او فرمود: «هرچه مال نزد توست، بیاور!» خادم پنج هزار درهم آورد. امام از او خواست پول را به مرد فقیر بدهد. سپس به مرد فقیر گفت: هر وقت این دشمن به سراغ تو آمد، شکایت او را نزد من بیاور!

سخاوت

سالی امام حسن(ع) همراه برادرش، امام حسین(ع) و عبدالله بن جعفر به زیارت خانه خدا می رفتند که در راه آب و نانشان تمام شد و گرسنه و تشنه شدند. پس از اینکه مدتی پیش رفتند، خیمه ای دیدند که پیرزنی در اطرافش به این سو و آن سو می رفت و کارهای روزانه اش را انجام می داد. نزدیک رفتند و از او آب خواستند. پیرزن گفت: گوسفندی دارم، او را بگیرید، شیرش را بدوشید و میل کنید! مسافرها پس از اینکه تشنگی شان فرو نشست، به پیرزن گفتند: آیا غذایی در خیمه داری؟ پیرزن گفت: غیر از این گوسفند چیزی ندارم. یکی از شما برخیزد و آن را سر ببرد تا غذایی برایتان فراهم کنم. یکی از آن سه نفر، حیوان را ذبح کرد. آنگاه پیرزن مقداری از گوشت آن را برایشان بریان کرد. خوردند و همان جا استراحت کردند. هنگام رفتن به زن گفتند: ما از قبیله قریش هستیم و برای زیارت خانه خدا می رویم. وقتی بازگشتیم، نزد ما بیا تا جبران کنیم.

وقتی شوهر زن آمد و از ماجرا خبردار شد، او را به شدت کتک زد. چند روز بعد حال پیرزن بد شد و نتوانست فقر را تحمل کند. چون ناتوان و درمانده شد، تصمیم گرفت به مدینه برود. در کوچه های شهر راه می رفت که امام حسن(ع) او را دید و پرسید: «مرا می شناسی؟» زن گفت: نه. امام فرمود: «من همانم که چندی پیش مهمان تو بودم. اکنون از تو می خواهم همراه من بیایی تا پاداش عطای آن روزت را بدهم.» پیرزن به خانه امام رفت و امام حسن(ع) تعداد زیادی گوسفند و هزار دینار به او داد و او را به خانه امام حسین(ع) فرستاد. امام حسین(ع) از پیرزن پرسید: «برادرم چه قدر به تو پاداش داد؟» پیرزن مقدار هدیه ای را که گرفته بود، گفت. امام حسین(ع) نیز همان تعداد گوسفند و هزار دینار به او داد و او را به سمت خانه عبدالله بن جعفر روانه کرد. عبدالله بن جعفر نیز همان مقدار به پیرزن عطا کرد. آنگاه پیرزن با دلی آرام و ثروتی فراوان، به محل زندگی خود بازگشت.